تبليغاتX
حرف تو حرف

حرف تو حرف

 

        Yanni

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعتتوسط فرزانه |

پیاده روها پر از برگهای زرد و نارنجی شده، حس خوبی بهم دست میده وقتی روشون راه میرم، از بچگی صدای قدمهامو دوست داشتم، همون قدری که از بوی حیاط تازه آب پاشی شدهء خونه حاج آقا لذت می بردم ... گاهی برای یادآوری اون بوی دلنشین یه سیب زمینی خاکی رو یه کم خیس می کنم و بوش می کنم!!

 گرچه مدتهاست که دیگه صدای قدم هامو نمی شنوم، کتونی ها معمولا صدا نمی دن ! شاید امروز خلوته ... بخاطر همین صداشو می شنوم ... یه چند وقته کلا خلوت شده دورو برم، از اینکه هیچ احدالناسی منو نمی فهمه متعجبم ! 

تنها قدم زدن رو هیچ وقت یاد ندارم، چه اتفاقی افتاده که حالا ... تنها ...

مردم، بی حوصله و اخمالو از کنارم رد می شن و می گذرن و میرن ... تنها شدم ، جدا" تنها شدم و شاید خودم خواستم... دوست داشتم برمی گشتم به زمانی که خوش و خرم بود این زندگی، روزایی که مدام موسیقی بود روزایی که با مرضیه هر روز تمرین می کردیم تا بالاخره "جان مریم" رو با گیتار و ارگ تونستیم بزنیم ... روزهایی که تنها استرسم تمرینهای گیتار بود و می ترسیدم جلو استاد خوب نزنم و بعدش باعث بشه جلو بعضیا کم بیارم و ...یاد خانم علیپور بخیر...همیشه ساعت کلاسهارو عوض می کرد و همه از دستش حرص می خوردن! همیشه عود می سوزوند و همیشه اونجا پر از آهنگ بود ... الان از تمام آهنگها می ترسم، هر کدومشون آدمو یاد یه چیزی می ندازن ... چند روز پیش از دست یکیشون نزدیک بود سکته کنم!!

یکی از جلوم رد شد و محض خوشمزه بازی یه تیکه ای هم پروند ... از فحشی که تو دلم بهش دادم تعجب کردم ! بد دهن شدم اساسی ! نمی دونم این دیگه از تبعات کدوم اتفاق لعنتی ای می تونه باشه ... اگه هیچ آشنایی این صفحه رو نمی خوند شاید اینهمه بد و بیراهی که تو دلمه رو نثار لایقانش می کردم و خلاص !

    

 پ.ن: دیروز ویولُنم شکست .

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعتتوسط فرزانه | |

دانشگاه به مناسبت اول مهر یک عدد ویژه نامه برای فارغ التحصیلان منتشر می کند و از اینجانب خواستار یادداشتی پانصد کلمه ای در این خصوص بودند ، مرحمت کنید به بَصَر و نظر خود برسانید !!

از پایان یک فصل ...

وقتی برگه آخرین امتحان را تحویل دادم و از سالن بیرون آمدم، حس خوشحالی بود و حس آزادی و فراغ بال که از سر و کولم بالا می رفت.مثل همیشه، همه چیز عادی و معمولی پیش رفت، دیدار با رفقا که هر کدام نگران می پرسیدند: "امتحان چطور بود ؟" خوردن بستنی یا نسکافه (هر کدام بسته به نوع آب و هوا !) و رفتن به سمت سرویس ...

در حیاط، آفتاب داغ و درخشان دماوند مهمان مغزهای خسته امان شده بود و ما البته چهار سال میزبان این آفتاب بودیم، هم میزبان آفتاب داغ تیرماه و هم بادهای سرد بهمن ماهش که تا مغز استخوانمان نفوذ می کرد.همه چیز عادی پیش می رفت تا اینکه صدای پای فکری در سرم پیچید، فکر به اینکه " تموم شد ! دیگه تو این دانشگاه کاری ندارم! " سرم را برگرداندم و از پشت شیشه های دودی نگاهی به ساختمان دانشگاه انداختم، ساختمانی بی سرپناه زیر نور آفتاب، ساختمانی که در همه این مدت شاهد ما و خاطرات تلخ و شیرین ما بود...با ضربه های فکر، اندیشه ام آهنگین شده بود، فکر به روزهای تلخ و شیرینی که اینجا گذشته بودند، فکر به افرادی که با آنها آشنا شده بودم.

 گذشته، تند و لغزنده اطرافم را گرفته بود، یادبودها آمده بودند و دور سرم می چرخیدند، یک صدای آشنا، یک لبخند آشنا، یک کلاس آشنا، در اندیشه ام می دیدم اولین روزی را که به اینجا قدم گذاشتم، اولین کلاسی که تشکیل شد را و آن سه صندلی خالی در ردیف آخر...سه صندلی که توسط من و دو نفر دیگر اشغال شد، که آن سه نفر در قطار زمان تا اکنون با هم پیش آمدند. اولین سوالی که استاد پرسید: " انگیزه اتان از خواندن ارتباطات چیست ؟ " از تک تک بچه ها پرسید ...

روزهایی که با خواب آلودگی مطلق می گذشت، روزهای امتحان و تقلب، روزهای که سرگرم عاشقی های کشکی بچه ها می شدیم! روزهایی که استرس امانمان را می برید، روزهای کار و رقابت، روزهای قهر و دعوا، روزهای غش غش خنده و روزهای زار زار گریه ...

                        دانشگاه دماوند

این دورهء چهار ساله را به شکل راهی می دیدم در ابتدا بسیار هموار و حوصله سربَر، در میانه، سربالایی و قله و در آخر سرازیری و باز هموار . سال اول و دوم در اوج بی هیجانی و پر از دعا برای هرچه زودتر تمام شدن درس، سال سوم اوج پرکاری و هیجان و شلوغ کاری و پر از انگیزه ها و اندیشه های روان و گاهی طوفانی و سال آخر رکود و انگیزه ها و اندیشه های راکد.  

دوستان و استادان خوبی داشتم که این چهار سال زندگی ام با حضورشان سپری شد، بعضی با حضور پررنگتر و تاثیری بیشتر و بعضی برعکس .حالا این چهار سال طی شده و گذشته، تمام این خاطرات و افراد تشکیل دهنده آنها سوار بر قطار زمان گذشتند و من در ایستگاهی پیاده شدم، همگی اشان متعلق به این برهه از زندگی ام بودند و حالا که این برهه تمام شده آنها هم توان جلوتر آمدن را ندارند.حالا هر روز خلاصه و عصارهء این چهار سال را در قاب عکسی یادگاری روی دیوار می بیینم و می اندیشم که حوادث و اتفاقات این چهار سال ... چه سنگین بودند، چه شتاب زده و انبوه بودند و ... چه جای کمی را در فضای زمان اشغال کرده اند .    

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعتتوسط فرزانه | |

 

 بدبختی نیست ؟ نیم ساعت است نشسته ام یک چیزی بنویسم، نمی دانم با چه کلماتی شروعش کنم! و کوششهایم هم برای نشنیدن صدای تلوزیون و نشنیده گرفتن حرفهای آن آقای روشن ضمیر و شیرین زبانی که تویش سخنرانی می کند هم به جایی نمی رسد. جدا" کجای این آقا اینهمه نور بالا می زند که این رسانه ملی هر روز سه چهار وعده با پخش سخنرانی هایش ذهن و فکر ملت را مورد عنایت قرار می دهد و چه سری است که در سفرهء برنامه های ماه رمضانی اش از ایشان به عنوان شکردان استفاده می کند!؟ یکبار نشد که ایشان طی اظهاراتشان گریزی به جماعت نسوان نزنند و مثالی که به خودشان مربوط است را استعمال نمایند ... با یک لحنی هم در مورد فتانه جون و شهلا خانم حرف می زند که آدم را به فکرهای نبایدی می کشاند و آخر حرفهایش امر و نهی ای هم من باب سر به راه کردن من و شما میکند و طلب دعای خیر جهت اینکه فلان مریضهء منظوره هر چه سریعتر لباس عافیت بر تن کند و کاش که این لباس دکلته باشد...استغفرالله ... (دهان ما را باز می کنند!!)

یک آقای دیگر هم هست که می گویند حرفهایش قشنگ است و ما هم هنگام صرف چای شبانگاهی، خود را پای منبرشان یافتیم ولی خب شمایی که شما باشی.. هیچ نفهمیدیم، علت امر هم آنکه این برادر فقط در بازدمشان سخن می گفتند و یک مشت کلمه را در عرض یک صدم ثانیه بیرون می ریختند که کلمه قبلی با مغز به دماغ کلمه جلویی اصابت می کرد و تو باید تشخیص می دادی این کلماتی که همدیگر را هل می دادند و توی سر و صورت هم میزدند و پایین می ریختند منظورشان چیست ... که خب نفهمیدی !

حالا تصور بفرمایید عده ای تحت تاثیر این حرفها قرار می گیرند ، بعدش هم در صف نانوایی یا صف شیر یا هر صف یا مجمع دیگری (خطبه های خانم جلسه ای ها از قلم نیفتد) تحت تکثیر قرار می گیرند و بعدش هم سر راه تو قرار می گیرند و با همان خطابه ها می خواهند ارشادت کنند که از راه خطا نروی ... [اخم و چشم غره] !

هنوز مانده ام با چه کلماتی شروع کنم ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعتتوسط فرزانه | |

 

اگر در نا امیدی بسی امید است ... در امید زیاد بسی چیست !؟

 

                

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعتتوسط فرزانه | |

جدا" که عجب دنیای مزخرف و غیر هیجان انگیزی شده . هیچ اتفاق متفاوت و تازه ای نمی افته که یه کم چشمات گشاد شه و قلبت تند بزنه ... هیجان انگیز ترین اتفاقش می تونه پیدا کردن یه کرم تو هلو باشه ... مثلا" !

گاهی که تو کتابا سرگذشت آدمها رو می خونم (با حس حسادت ویژه ای نسبت بهشون!) می بیینم که چقدر اتفاقهای شگفت انگیز و شانس های گنده سر راهشون قرار گرفته . فکر می کنم شاید این قبیل اتفاقها تو دورهء اونا تموم شده و دیگه الان چیزی به ما نمی ماسه !

 

ولی اتفاق اعصاب خرد کن، به وفور و به حد اعلا ... رفته بودم یه جا تست ویولن بدم اونم در مقابل یک استاد شهیر، تمام مراحل خوب انجام شد ( با اینکه خیلی حرص خوردم، چون این آدمهای شهیر فکر می کنن چون کار خودشون درسته، کار سایر اساتید از دم غلطه) خلاصه چون به این ذهن الکن نرسید که کدام گام است که درونش بعد از کلید سل، فا و دو دیــِز می باشد... شصت تومان برایمان آب خورد!!

این مینا هم هست که گاهی زنگ می زنه و خبرای زهرماری درجه یک میده، این نازی هم هست که معلوم نیست کِی و کجا دست به جنایت زده که اف.بی.آی چند ماهه مچلش شده!! و خیلی های دیگه و البته از همه مهمتر خودم، با خودم دست به یقه ام ...  

 

                             

دلم کپک زده، آه

که سطری بنویسم از تنگی دل

سطری

شَطری

شعری

نجوایی یا فریادی گلودَر

که به گوشی برسد یا نرسد

و مخاطبی بشنود یا نشنود ...

(شاملو)

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعتتوسط فرزانه | |

 

 روزهء اول ...

همیشه اولین بارها و اولین چیزها به طور مخصوصی در ذهن می ماند، اولین دوست، اولین معلم، اولین مدرسه، اولین کتاب، اولین عشق، .... اولین روزه !

اولین روزه ای که گرفتم تقریبا" در 6 سالگی بود. کلی به مامان خانم سفارش کردم که سحر بیدارم کنه، کنجکاو بودم بدونم اون موقع ِ صبح بیدار شدن چه طوربه، اون موقع دنیا چه شکلیه ... سحر، عطر و بوی خورش آلو اسفناج متوجهم کرد که الان باید بلند بشمو سحری بخورم،حس خوب و خاصی بود، اول فکر کردم اون موقع صبح نمی تونم چیزی بخورم ولی وقتی آقا داداشو دیدم که بدون هیچگونه مشغولیت خاص فکری شروع کرده به خوردن، منم شروع کردم، چندتا قاشق خوردم و رفتم خوابیدم ...  

 ساعت حدود 3 بعدازظهر بود گرسنه م شده بود عجیــــب! به سختی خودمو نگه داشته بودم که به کسی نگم وگرنه باید فاتحه روزه مو می خوندم ... هوا آفتابی و گرم بود، من و آقا داداش نشسته بودیم تو اتاق و آقا داداش  داشت مشق هاشو می نوشت ! ( الان که یاد اون صحنه می افتم خندم می گیره ... آقا داداشو تصور می کنم با این هیکل تنومند و مشق ! )

 همینطوری که داشتم ضعف می رفتم باباخان اومد با مقداری تنقلات که مِن باب عطوفت و مهربانی دو عدد آبنبات چوبی هم به من و آقا داداش سپرد و تاکید کرد بعد از افطار میل شود ! ... امتحانِ سخت شروع شد، ا(لان یاد این فیلمها می افتم که طرف بعد از ترک اعتیادش یهو از غیب براش مواد می رسه و ملتمسانه بهش نگاه می کنه و ...) منم همونطوری داشتم به آبنباته نگاه می کردم، حس می کردم خدا در حالیکه یه لبخند کوچولو و شیطنت آمیز گوشه لبشه داره نگاهم میکنه و منتظره...به قول "ابراهیم گلستان"  نیاز گرد مرا گرفته بود، سنگینی همهء آن را روی اراده خویش می یافتم. بعد نگاه کردم ببینم آقا داداش با آبنبات چیکار می کنه ، می خواستم ببینم اون چطور با این امتحان الهی! دست و پنجه نرم می کنه، اما ... در بهت و ناباوری مشاهده نمودم که آقا داداش آبنبات رو باز کرد و بدون کمترین عذاب وجدان آنرا درسته در دهان مبارک گذاشت و مشغولش شد ! با عصبانیت نگاهش کردم گفتم مگه تو روزه نبودی ؟؟؟ بعد هم عین این دخترای لوس و نُنُر داد زدم : مـــــامــــان حامد روزَشو خووووووورد !!! مامانم خندید، باباخان هم خنده کنان و حوله به دست اومده بود و نگاه می کرد ... آقا داداش هم هیچ به روی مبارک نیاورد و گفت: عیب نداره که، فردا می گیرم! 

 حرصم به همراه اشکم دراومده بود، ولی هر جور بود می خواستم روزمو نگه دارم ، می خواستم موقعی که " ربنا " میگن حسِ خوبِ روزه داشتنو داشته باشم ، همه عشقم دعای ربنای دم اذان بود ( البته الانم هست، مرسی به جناب شجریان) بلند شدم آبنبات، اون بلای جونمو بدم دست بابا، بهش گفتم بعد از افطار بهم برش گردونه، از طرفی هم می خواستم مامان و بابا بفهمن که من به هیچ وجه آبنبات رو نخوردم و نخواهم خورد. اخمهام رفته بود تو هم، داشتم فکر می کردم که تا چند ساعت دیگه باید گرسنه بمونم و همش یه مایع داغ تو دلم وول میخورد. همیشه تو این جور مواقع با یک سرسختی ِ لجوجانه و تخس مواجه میشم که که به طرز عجیبی سرپا نگهم میداره، حالا این شرایطِ بد چه جسمی باشه، چه روحی ... مواقعی که تا سر حد غش و ضعف، مصیبت و ناراحتی پیش میاد و حس می کنم الانه که غش کنم .... غش نمی کنم ! و اعصابم از دست این هوشیاری و سرسختی خرد میشه، اصلا" دوست ندارم شاهد ادامه ماجرا باشم و گاهی مثل " آنشرلی" از خدا میخوام که غش کنم! ولی... این اواخر سر موضوعی کارم به خود زنی و پرت کردن بی مهابای اشیا رسید!! ولی باز تا آخرِ آخرشو با چشمای باز دیدم ... یکی از بچه ها میگفت من نمونه بارز " فلفل نبین چه ریزه ام ! " ( فردا اگر شنیدید که بنده خیلی ناگهانی ترکیده ام... تعجب نکنید، احتمالا" چشم خوردم.) خلاصه... اون روز مفهوم وسوسه رو به معنای واقعی فهمیدم ...

ساعت ... نمی دونم چند بود! ولی خورشید داشت می رفت که غروب کنه، با حاج آقا اومده بودیم تو حیاط ( این حاج آقای ما همان قدر در زندگی ما تاثیر داشته که "پاپا له لو" در زندگیِ گابریل گارسیا مارکز !! )... منتظر مامان اینا بودیم، اون روز افطار همگی خونه خان دایی دعوت بودیم . گرسنگی از سر و کولم داشت بالا می رفت ... نیم ساعت مونده بود به افطار، ولی حس می کردم اون نیم ساعت اصلا" قرار نیست بگذره، بدجوری ضعف کرده بودم، حس می کردم رو هوا معلق موندم . همه اومده بودن تو حیاط منم رو پله ها منتظر نشسته بودم ...

و اون لحظه ای که نباید فرارسید ... دیگه نمی تونستم تحمل کنم، فکر می کردم الان می میرم، بلند شدم رفتم سمت خونه، درو باز کردم بدو بدو رفتم تو آشپزخونه، همش مواظب بودم کسی منو نبینه، همه چی از یادم رفته بود حتی حس خوبه "ربنا" ... رفتم سمت ظرف نون ... یه چنگ زدم توش، هرچی که اومد تو دستمو بدون معطلی چپوندم تو دهنم و سریع در رفتم ...! به هر زوری بود خوردمش و اومدم تو حیاط ...... . باز دوباره تو حیاط بودم که ... خب لازم به ذکر هست که بخاطر اینکه اون لقمه نون خیلی چسبیده بود ... یکبار دیگر آن حمله ضربتی به ظرف نان تکرار شد و این روزهء بیچارهء من بود که با ضرباتی مهلک از پا درآمد ! البته این رفت و آمدهای مشکوک که بعد از هر کدامشان رنگ به رخ اینجانب می ریخت! باعث شک پسر دایی ما هم شد در آن گیر و دار ...

خوشبختانه وقتی به منزل دایی رفتیم ربنا را گفته بودند و من کمتر دچار عذاب وجدان شدم ! هنوز چند دقیقه به اذان مانده بود، نگاهم به سفره رنگارنگ افطار بود که سرتاسر اتاق پذیرایی رو گرفته بود و به همت همسر با ذوق و هنر دوست دایی بنده بسیار هم اشتها چاق کن بود، ناراحت بودم از اینکه روزه نبودم و همش به فکر این بودم که اینهمه تحملم رو دم آخر به باد دادم و یه نتیجه خوب ازش نگرفتم ...

اذان گفتن ، همه دور سفره نشسته بودیم، من رو به روی حاج آقا بودم، هنوز چیزی نخورده بودیم که حاج آقا گفت : خـــــب! من می خوام به نوه هایی که امروز روزه بودن جایزه بدم... و دستشو دراز کرد و یه اسکناس صد تومنی گرفت جلوم ... می خواستم بگم من روزه نیستم ولی خب خیلی بد میشد ... اسکناسو گرفتم ... حاج آقا هم همینطوری داشت مدح مارو می گفت ... اون اسکناس نماد عذاب وجدان شد... سرزنش، سراسیمه دنبال اندیشه می دوید ...

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعتتوسط فرزانه | |